تبليغاتX
جهنم سرد
جهنم سرد
   قضاوت


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم! زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟ زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...



نوشته شده در تاريخ Sun 18 Oct 2009 توسط رضا

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.




نوشته شده در تاريخ Sun 18 Oct 2009 توسط رضا
  


این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...




نوشته شده در تاريخ Sun 4 Oct 2009 توسط رضا

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن....

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

         کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

                   کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

        و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

             میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه...




نوشته شده در تاريخ Sun 4 Oct 2009 توسط رضا

نقطه قوت پسرا چشماشونه!
نقطه قوت دخترا چشم و گوش، ابرو، دماغ، دهن و باقي قضايا!

دخترا فکر ميکنن بهترين راه براي داشتن يه رابطه خوب و مداوم: صداقت و راستگويي است!
پسرا مطمئن هستن بهترين راه براي داشتن يه رابطه خوب و مداوم: دروغگويي و گرفتن سوتي از طرفه مقابل است!

دخترا از درس و مدرسه بيزارن!
پسرها از درس و مدرسه فرارين!

دخترها زير بار حرف زور نميرن!
پسرها خودشون حرف زور ميزنن!

اگه يه دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه!
پسرها در يک جمع فقط سوتي ميدن!

يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه!
يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه، با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه!

يه دختر اگه با دوست پسرش به هم بزنه با هيچ پسري دوست نميشه!
يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با سه چهار تا ديگه دوست ميشه!

اگه يه پسر از يه دختر ساعت بپرسه، دختره ميگه: ساعت هفت!
اگه يه دختر از يه پسر ساعت بپرسه، پسره ميگه: ساعت هفت و دو دقيقه و بيست و چهار ثانيه و اينم شماره تلفن من، سر ساعت 9 منتظر تماستم!


اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه، پسره فکر ميکنه که خيلي خوش تيپه!
اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه، دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم وروئه!

دخترا دوست دارن تيپشون مثل پسرا باشه!
پسرا دوست دارن قيافشون مثل دخترا باشه!




نوشته شده در تاريخ Sat 26 Sep 2009 توسط رضا
   زندگي


زندگي باغ گلي است که از آن بايد چيد
عشق را... عاطفه را...
و به گلدان دل خويش نهاد
زندگي بودن نيست،
زندگي زيستن است
زندگي جنبش و جاري شدن است
از سر آغاز تا به جايي که خدا مي داند

زندگي رويا نيست زندگي زيبايي است
مي توان بر درخت تهي از بار ،زد پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت
مي توان از ميان، فاصله ها را برداشت




نوشته شده در تاريخ Sat 26 Sep 2009 توسط رضا

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!




نوشته شده در تاريخ Sat 26 Sep 2009 توسط رضا

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب ميکشم
چراغ هاي رابطه تاريک اند
چراغ هاي رابطه تاريک اند
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست .
(فروغ فرخزاد)




نوشته شده در تاريخ Sat 26 Sep 2009 توسط رضا
  


عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی



نوشته شده در تاريخ Tue 15 Sep 2009 توسط رضا
   !!!


يک روز ي در زندگي به وجود مي ياد

 که يک نفر جاي يکي ديگه را برات مي گيره

و جالب تر از همه اينه که نفر جديد را بيشتر از قبلي دوست داري

يک روزي در زندگي هم هست

  که يک نفر جاي ديگري را برات پر مي کنه

 اما باز هم دنبال نفر اولي

ولي هست روزي که در  زندگي کسي جاي کسي رو نمي گيره

 فقط تو مي موني و تنهاي خودنت

اما يک روزي در زندگيت هست

  که نبود خدا را احساس مي کني

 و جاي همه را برايش خالي مي کنيد.



نوشته شده در تاريخ Tue 15 Sep 2009 توسط رضا
   ....


از ان روزها كه تو به من گفتي ميان سنگلاخ ها

و دره ها و كوه ها مواظب هم باشيم و دست هم

را ول نكنيم روزها گذشته است...

اما دست هر دويمان در هواست وميل به گرفتن

نداريم...

هميشه مي خواستم بگويم تويعني زندگي من

اما غرورم مانع شده است...

مي خواهم بداني كه دلم برايت به اندازه همين

يك دنيا فاصله تنگ است...

پس دستت رابه من بده كه من براي شروع

دوباره اماده ام عمرم.....         




نوشته شده در تاريخ Mon 7 Sep 2009 توسط رضا

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده .هرچی SMS هم براش ميزنم باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم . چندتا پيتزا بخر بايه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره . شنل قرمزی گفت :مامی امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی . مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه . شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه .باشه ميرم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين . مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون . شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسرلوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام . شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه . شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری؟؟؟ حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن . شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنهامیپری ديگه !! حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن . شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟ حنا : آره با لوک خوشانس ميان . شنل قرمزی: برودختره ........................................ ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود ) شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!! ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن . ميره جلو سوارش ميکنه . شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!! نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون . شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود . نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند . شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد . نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن . شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!! نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه . شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟ نل : به خودت نگاه نکن .مادرت رفت زن آقای پتيول شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن . بچه های اين دوره و زمونه نميفهمن کارتون چيه . شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمیکنن




نوشته شده در تاريخ Fri 4 Sep 2009 توسط رضا

گفت: بیا تکلیف خودمان را مشخص کنیم؛ من مسیر روشنی برای آینده می خواهم.

جواب داد: تو با معیارهای من نمی خوانی و من هم با معیارهای تو؛  اصلاً ما به درد هم نمی خوریم.

گفت: اینکه تو با معیار من می خوری یا نه را بسپار به خودم اما بگو چرا من را قبول نداری.؟

جواب داد: من فعلاً می خواهم زندگی کنم، می  خواهم با دوستانم باشم، با همه شان؛ در این سن نمی خواهم کسی من را محدود کند. باور کن این «نه» گفتن به تو نیست. تو هم مثل همه دوستان من! می دانی که دوستت دارم اما الان این کار برایم سخت است.

گفت: این روزها آرزوی با تو بودن را دارم. نمی خواهم محدودت کنم. تو آزادی! هر وقت خواستی پرواز کن اما یادت باشد من فقط یک بار از تو خواهم خواست که با هم زندگی کنیم. مجالی بیشتر از این نخواهی یافت که تو را دوباره بازخوانم.

جواب داد: من از زندگی یک عشق واقعی می خواهم، من تو را شناخته ام و بس! می خواهم کسان دیگری را بشناسم. دوست دارم فرصت های دیگری را جست و جو کنم.

گفت: همه عشق منم. آنچه دنبالش هستی. در آن زندگی که برایت خواهم ساخت، فراوان خواهی یافت. یادت نرود آن قدر زیادند این روزها بازیگران عشق که ممکن است تو را با این قلب پاک به بیراهه ببرند. آنها حریف عشق هستند نه مرد عشق.

جواب داد: نمی توانم! نمی خواهم که از من رنجیده شوی. دنبال فرصت های جدید هستم.

گفت: بسیار خب اما نمی توانم نگرانت نباشم.

جواب داد: می خواهی نظرم را تغییر دهی؟

گفت: در من توان این نیست که نظر تو را تغییر بدهم اما ایمان دارم که انسان ها به هر تصمیمی که می گیرند، باید پایبند باشند. من به تو احترام می گذارم اما بدان که روزگار ما فرصتی برای شناخت انسان ها نگذاشته است. این روزها قلب کمتر انسانی پاک است. مسیر سختی را انتخاب کرده ای. آدم های دوروبرمان پیچیده شده اند و فکرهاشان زیبا نیست. روزگار ما روزگار عشق های خوب نیست و این را تو هنوز نمی دانی.

«مجله همشهری جوان، کامران بارنجی»




نوشته شده در تاريخ Sat 22 Aug 2009 توسط رضا

- آن چيست بر گُرده نهاده ايي؟
امانت است
- قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا، اينك به قدرسايه بختم به روي خاك
- اعضاي خانواده؟
حوّاي خوب وپاك،قابيل خشمناك هابيل زيرخاك
- روز تولد؟
در جمعه اي، به گمانم روز عشق
- رنگت؟
اينك فقط سياه، زشرم چنان گناه
- چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران، كه ببارد ازآسمان
- وزنت؟
نه آن چنان سبك كه پَرم درهواي دوست، نه آن چنان وزين كه نشينم در زمين
- جنست؟

نيمي مرا خاك،نيم دگر خدا

- شغلت؟
دركاركشت اميدم،به روي خاك
 
- شاكي تو؟

خدا
- نام وكيل؟

آن هم فقط خدا
- جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
- تنها همين؟
همين
- حُكمت؟
تبعيد در زمين

- همدست درگناه؟
حوّاي آشنا
- ترسيده ايي؟

كمي
- زچه؟
كه شوم اسير خاك
- آيا كسي به ملاقاتت آمده است؟
بله
- چه كسي؟
گاهي فقط خدا

- داري گلايه ايي؟
ديگر گلايه نه، ولي....
- ولي چه؟
حكمي چنين آن هم به يك گناه؟
- دل تنگ گشته ايي؟
زياد
- براي كه؟
تنها فقط خدا

- آورده اي سند؟
بله
- چه؟

دو قطره اشك
- داري تو ضامني؟
بله

- چه كسي؟
تنها كسم خدا

- درآخرين دفاع؟
مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا




نوشته شده در تاريخ Sat 22 Aug 2009 توسط رضا

من همیشه به بودن با تو راضی بودم .ولی تو!اگه دلت دیگه با من نیست می تونی بری...........خداحافظ

آره گلوم بغضی داره و می خواد بشکنه......ولی حرفات وحرفامو بیا بشنوه/خداحافظی به زبون خیلی آسونه خوب.......می خوای بری دل منو کنی آسوده خاک

خداحافظ اگه نخواستی که ببینی......بی تو تنها میرم تو فاز حاشیه نشینی/انگار دوست داشتن تو واسم واجبه گرچه.....دیگه آرزوم که بینمون فاصله کم شه

دیگه تیریپی نمیگیری میری خداحافظ....بگو اینجا نخرم میخرن کجا نازت؟/خداحافظ که جونم برسه بیشتر به لب....آره تو هم به بخت بدم نیشخند بزن

تو که داری میری برو چرا بهونه میاری؟....مریضت بودم دیگه تمومه بیماری/نگو تو سینه واسم قلبش محو بود خواب بود...اخه ناوارده تو عاشقی امیر ماه پود

بگو خداحافظی هنوز پابرجاست یا نه؟.....بگو هنوزم میرقصی با هر ساز با من؟/دل من می خواد آره یه کم آروم باشه....فکر می کردم جدایی از تو آسون باشه

ولی خداحافظیت ببین شکونده دلم...اگه به خیالت دلت منو پیچونده برم/آره خداحافظ تو برو پی عشقتو...منم دلم خوشه دارم ازت یه نوشته خوب

تو که غریبه هارو به من ترجیح دادی...چرا نمیری پس چرا تردید داری/واسه شکستن دلی که پاره شده....خداحافظ مرگ منم پای خودت

آره مال خودت دلو دیگه برنگردون....وقت رفتنت دیدی دلم صد ترک بود/شاید کم گذاشتم واسه درک عشقم...خداحافظ انگار جدایی سرنوشتم

اتمام رابطمون دیگه وقتش رسید.....انگار اشکامو دم رفتن چشمات ندید/حالا پشت شیشه داره اشکات میاد...دیدی دل تنگ میشی دستت دستمو می خواد

دیدی دوست داری پیشم برگردی تو....د بی دلیل آخه به من شک کردی تو/خداحافظ برو دیگه چرا در شکی تو؟دیگه هیچ پلی نیست که یه روز برگردی تو

با اینکه بی تو حتی نای نفس ندارم...می خوام قناری عشقمو از قفس درارم/دیگه تابلو آخه چشمات دروغ نمیگه...تو با غریبه ای و تو فکر شروعی بی من

برو پر بزن بککن با جفت جدید....واسه پر زدنت دیدم من شوق عجیب/شماوجفت جدیدتون وغروب غمگین....دیگه فکرشم نکن یه روز شروع من شین




نوشته شده در تاريخ Fri 21 Aug 2009 توسط رضا

دوست دارم که شبی دور ز شیطان رجیم

جامه ی شرک و گناه 

                    از سر خسته و رنجور دلم بردارم

                                     و تو را سخت به آغوش کشم

آنچنانی که تنم بوی شقایق گیرد

                      و دل از آرزوی پوچ شود پوچ و تهی

و تو با آمدنت

دل تنهای مرا باز دهی سیقل و رنگ

                          دل تنهای زرنگ

                     شده از هجر تو سرسخت چو سنگ

                                 تو بیا عاشق زیبای قشنگ




نوشته شده در تاريخ Fri 21 Aug 2009 توسط رضا

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره
کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.
به او پوزخندی زد و گفت:
دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت:
خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشید گفت:
همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت:
یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود
هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند
خورشید به تمسخر گفت:
آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه
چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت:
آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و
شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:
چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!
شمع لبخندی زد و گفت:
من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن
نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
خورشید گفت:
تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت:
من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه
ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید ...




نوشته شده در تاريخ Fri 7 Aug 2009 توسط رضا

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟




نوشته شده در تاريخ Thu 6 Aug 2009 توسط رضا

سیللللللااااااااااااااااااااااااام به همه..

خوفین!!
خو معلومه خوفین!
میبینم که دوباره خوفین!!!
تهران خوب نیست!!!
آبروی ایران رفت!!!!

تمدن چندین هزار ساله رفت!!!
خدافظ طمدن!!!
خدافط کوروش!!!
با چه افتخاری میگفتم ایرانیم!!
حالا یه مشت آدم بیفرهنگ بیشرف ریختن تو خیابون به اسم آقای موسوی میزننو می خورنو میگن:ببینین!؟ببینین؟!
این آدم میخواست رییس جمهور بشه!!!اینا طرفدارای موسوی هستن....خاک بر سر بیشرفتون....
جا داره حکم تنفیذ و تحریف جناب محمود خان رو بهش تبریک بگم...

خوب عمو محمود...یه سر به خیابونا بزن ببین چه خبره....

نفس بکش...اره...نفس بکش...

همه جا بوی خون میده...

برو صحن مجلس و به قرآن محمد قسم دروغ بخور...

عزیزم اگه مردم بدبخت و بیسواد پول ندیده که با پول فریبشون دادی نبودن تو هیچی نبودی!!!
خودتم میدونی!!
برو صف اول نماز بشین و دعاشون کن...

متاسفم واست جناب شخص اول مملکت....

متاسفم واستوم مردم!!!
ایرانی که من بهش افتخار میکردم نابود شد....

آبروی کوروش رفت!!!
آبروی ایران با فرهنگ من رفت...

خدافظ تمدن چندین هزار ساله!!!


 




نوشته شده در تاريخ Wed 5 Aug 2009 توسط رضا
   ...


چقدر دوست داشتم حرفهایم رابفهمی....

چقدردوست داشتم نگاههایم را درک کنی....

چقدر دلم میخواست یک نفر ازمن بپرسد چرا

نگاههایت اینقدرغمگین است؟؟؟چرالبخندهایم

 اینقدربی رنگ است؟؟؟

اما افسوس...هیچ کس نبود وهمیشه من بودم

ودفتری پرازخاطرات ،آری.....باشما هستم...

باشما،شما که بی تفاوت از کنار من

گذشتید وحتی یکباراز من نپرسیدیدچرا چشمهایت

 همیشه بارانی است؟؟؟

من اگر میخندم خنده ام گریه ی تلخیست....

من اگر میگریم گریه ام غمی تلخ است.....




نوشته شده در تاريخ Tue 4 Aug 2009 توسط رضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin